
همه باید قدر پدر مادرتون رو بدونید اونها هیچ وقت بد بچه هاشون رو نمیخوان و آرزوشون موفقیت فرزنداشون هست.
قبل از اینکه بریم مسافرت روز پدر بود و من هم واسه همسر عزیزم هدیه ای رو که میدونستم خوشش میاد خریدم شیرینی مورد علاقشو هم درست کردم و یه دسته گل و یه کی رینگ هم واسش خریدم کلی خوشحال شد زود واسه جبرانش واسم یه بلوز خوشکل خرید.اون روز خیلی به هردومون خوش گذشت.اونقدر مهربون و دوست داشتنی هست که واسش جون بدم.![]()
![]()
فردای اون روز یعنی ۱۶ جون رفتیم شهر ساحلی weymouth که بسیار شهر زیبایی بود و هوا هم عالی بود دریا خیلی آروم و تمیز هر چقدر نگاه میکردم سیر نمیشدم.واسه ۵ روز luxury caravan اجاره کردیم
خیلی تمیز و مرتب بود و من وسواسی دیگه نمیخواست زیاد بشورم و بسابم هر چند که یه مقدار اضافه تر پرداخت کردیم تا یه خانمی اومد و دوباره همه جا رو تمیز کرد واسه رو تختی و پتو و رو بالشی و ملحفه هم جدا پرداخت کردیم تا نو واسمون بیارن.اما جای همه خالی عالی بود.ملودی هم سریع وسایلشو باز کرد و اسباب بازیهاشو چید تو اتاق و سری خواب خودشو پهن کرد اونقدر ذوق زده شده بود و فکر میکرد این خونه جدید ماست و قراره اونجا بمونیم اونقدر با دقت لباساشو تا میکرد و تو کمد جا میداد که من تعجب کرده بودم.من و ددی هم که اجازه نداشتیم بدون در زدن وارد بشیم.
بعد از اینکه حسابی استراحت کردیم یه سر رفتیم play area ببینیم چه خبره کلی بازیهای جورواجور بود تقریبا همه رو امتحان کردیم بولینگ رفتیم بعد با همسر جان یه دست pool بازی کردیم ملودی هم همش غر میزد خسته شده بود.شب بود که برگشتیم خونه و کلی جیب مبارک رو سبک کردیم.
فردای اون روز هم پیاده رفتیم کنار دریا که خیلی خیلی زیبا بود اما آب خیلی سرد بود نه من و نه ملودی نزدیک آب هم نرفتیم فقط کمی ماسه بازی کردیم.همسر عزیزم هم همه جوره ساپورتمون کرد تا بیشتر بهمون خوش بگذره.این چند روز خیلی خوب بود و واقعا هوایی تازه کردیم.
بعد از چند روز که برگشتیم تولد ملودی رو برگزار کردیم که اونم خوب بود و راضی بودم.عکساش روی دوربین دوستمه خودم وقت نکردم عکس بگیرم به زودی عکساشو اد میکنم.
روز مادر ایرانی هم همسر گرامی کلی بنده رو خجالت داد و mobile phone و hair styler که خیلی هم لازمم بود واسم خرید البته از هر دو داشتم ولی جدیدش بهتر بود.
امروز هم میرم یه سفر سه روزه البته ملودی با ددی خونه میمانند .دلم تنگ میشه واسشون یه لحظه دوری هم واسم سخته دیگه.این سفر کاری هستش که پارسال هم رفتم و خیلی بهم خوش گذشت البته بیشتر حالت تفریح داره تا کار .یه کم همسر جونم ناراحت شد که میخوای ملودی و منو بذاری بری کجا منم گفتم اگه ناراحتی کنسل میکنم و واقعا اگه میخواست رو روابطمون تاثیر بذاره کنسل میکردم اما قبول نکرد که نرم و اصرار کرد که فقط خواسته احساسشو بگه.گاهی اوقات یکی دو روز دوری از هم بد نیست مخصوصا واسه ملودی که از من خسته شده اینجوری بهتره.
لینک کلیپ تولد ملودی که ددی زحمت کشیده و در سایت baby tv درست کرده.
سلام مامان خوبم امروز بدجوری دلم هوایی شده
الهی قربونت برم دلم برای آغوشت یه ذره شده
دلم واسه خنده هات تنگ شده
دلم واسه عطر تنت تنگ شده مامان مهربونم کجایی؟
روز مادر هم گذشت اما بازم ندیدمت بازم اشکهام جاری شد بغضم ترکید
اونقدر دلم میخواد دوباره با قاشق غذا دنبالم بدویی و بگی لاغر شدی غذا بخور یه لقمه دیگه به خاطر من!!
دلم میخواد بازم بیام موهاتو کوتاه کنم تو هم غر بزنی که بازم خیلی کوتاه کردی
دلم میخواد مثل قبل وقتی که ظهر خوابیدی یه دفعه غافلگیرت کنم و بیام ببوسمت
دلم میخواد بیام پیشت حیاط خونه رو آب پاشی کنم تو هم تو ایوون خونه در حالی که داری واسم هندونه قاچ میکنی بگی بسه دیگه وسواسی خونه رو آب برد بیا هندونه بخور
دلم میخواد مثل همه جمعه ها با صدای رادیو تو که از آشپزخونه برنامه صبح جمعه رو پخش میکنه از خواب بیدار بشم میدونستم از عمد صداشو بلند میکنی که من زیاد نخوابم
مادرم دلم میخواد مثل قبل غروبای اردیبهشت بریم پیاده روی .
شکوفه های نارنج حیاط رو جمع کنیم شربت بهار نارنج درست کنیم واز بوی بهار نارنج ها غش کنیم.
دلم میخواد بگیرمت تو بغلم تو قلبم فشارت بدم و بگم مامان عاشقتم دلم داره واست پر میزنه.
صداتو که میشنوم بغضمو میخورم که نفهمی دارم تو دلم گریه میکنم.
مادرم ٬ مادرم٬ مادرم ٬مادرم هزار بار هم صدات کنم کمه.
دوستت دارم مادرم
به امید اینکه به زودی ببینمت و محکم در آغوشت بگیرم میدونم تو هم دلت تنگ شده اما چیزی نمونده
( از صبح تا حالا ۱۰۰ بار این پست رو خوندم و اشک ریختم تو دلم کنده شده مادرم)
روز مادر بر همه دوستان گل وبلاگی مبارک















عزیز دل من نازنین مادر فرشته کوچیک خونه ما سه ساله که خونه ما رو روشن کردی ۳ ساله که شادی وجودت از درودیوار میباره سه ساله که من هر روز بیشتر عاشقت میشم.تمام وجودم تمام هستیم تویی دلبندم.شاخه گل ۳ ساله خونه ما قد کشیده و من و بابا روز به روز بیشتر به وجودش افتخار میکنیم.عاشق راه رفتنت خندیدنت رقصیدنت حرف زدنت هستیم.اونقدر قلبم سرشار از عشق به تو هست که نمیدونم چی بگم.خدا حفظت کنه عزیزم.مونس تنهایی و غربت من صدای شادی خونه همه زندگی من در تو خلاصه میشه با نفسهات نفس میکشم با خندیدنت میخندم و با اشکات اشک میریزم.الهی فدات شم دخترم تولدت مبارک.
انگار همین دیروز بود که یه نوزاد ۴ کیلو و ۶۵۰ گرمی که بیشتر شبیه یه بچه ۱ ماهه بود تو آغوشم گذاشتن که چشماش هم باز بود و در حالی که هنوز بند ناف بهش وصل بود میخواست شیر بخوره چون خیلی گرسنش بود و من گریه میکردم از خوشحالی که اینقدر بچم سالم و زیباست.همه از بزرگی و موهای سیاهت تعجب کرده بودن دکتر به من میگفت قبل از اینکه ببریش خونه یه سر برو آرایشگاه یه هیرکات واسش انجام بدن یا اینکه کلیپس مو واسش بگیر.همه هم اطاقیها میومدن که این نوزاد با لپای تپل رو ببینن که صدای گریش از همه بلندتر بود و من با افتخار به تو میبالیدم و عاشقانه نگات میکردم.هیچ وقت حس نکردم که یه نوزاد هستی چون درشت بودی و من مشکل بغل کردنت رو نداشتم دائم با اون چشمای سیاهت دوروبر رو نگاه میکردی دوستان هم میگفتن ای بابا این اصلا هیچیش شبیه نوزاد نیست اصلا نمیخوابه همش داره دید میزنه.هنوز که هنوزه با افتخار از اون روزا تعریف میکنم و از دیدن عکسا سیر نمیشم.
حالا شدی یه پرینسس کوچولو که من و ددی رو رهبری میکنی و ماشالا خیلی بیشتر از سنت میفهمی.هر وقت دعوات میکنم کلی تو دلم به خودم بدوبیراه میگم اما از امروز تصمیم گرفتم که از خیلی از کارات چشم پوشی کنم و کمتر دعوات کنم آخه تو الان یه خانم کوچولوی ۳ ساله ای و من به خودم اجازه نمیدم با شما مثل baby ها برخورد کنم.
بدون که منو ددی هر کاری از دستمون بر بیاد واسه موفقیت تو انجام میدیم.آرزوی من شادی و سلامتی و لبخند بر بروی لبهای توست.
امروز چهارشنبه ۲۵ جون تولد واقعی ملودی هست دیروز به تاریخ شمسی ۴ تیرماه تولدش بود امسال ۱ روز تولدش با هم تفاوت داره .
دیروز واسش جشن گرفتیم یه سالن اجاره کردیم واسه ۴ ساعت از ساعت ۱۱ تا ۳ عصر . چنتا از دوستای انگلیسی و چینی و ترک و ایرانی و ... دعوت کردیم غذا هم از بیرون سفارش دادیم جاتون خالی خیلی خوش گذشت.(خودم هم لوبیا پلو و مرغ در کنار غذاها درست کردم که بیشتر از هر چیزی مورد توجه خارجیها قرار گرفت) .دوستان هم زحمت کشیدن و شرمندمون کردن .(عکسای تولد رو بعد اد میکنم)
هفته پیش واسه ۵ روز رفتیم جنوب انگلستان جای همه خالی خیلی خیلی خوش گذشت شهر ساحلی بسیار زیبا به نام weymouth که شرحشو تو پست بعد می نویسم این مسافرت رو بیشتر به خاطر ملودی رفتیم چون هم نزدیک تولدش بود هم اینکه ملودی دائم میگفت بریم یه جایی که من قلعه شنی (sand castle ) درست کنم و دریا رو ببینم.کلی حال کرد هوا عالی بود و سه نفری خیلی با هم خوش گذروندیم.
دیروز همزمان با تولد ملودی روز مادر هم بود با کلی دردسر با ایران تماس گرفتم و صدای مامان نازنینم و مادر شوهرم رو شنیدم.هر دو خیلی خوشحال شدن.البته مادر شوهرم ۲ روز پیش زنگ زد و تولد ملودی و روز مادر رو تبریک گفت.
خیالم از بابت تولد امسال ملودی راحت شد امسال خیلی راحتتر از سال پیش بود اما امروز هم منو ددی خیال داریم یه تولد کوچولوی دیگه واسش تو خونه بگیریم و هدیشو بدیم.
از تمام دوستانی که تولد ملودی رو تبریک گفتن تشکر میکنم شما با دنیای مهربونیاتون دل ما رو شاد میکنید .
اینجا همیشه غربته و هیچ چیزی نمیتونه عوضش کنه چون ما نه مثل خودشون هستیم و نه میتونیم اونجوری زندگی کنیم پس اگه کارایی که اینجا انجام میدن رو انجام بدیم فقظ تظاهر کردیم که مثل اینها هستیم.پس نمیشه گفت از جلد ایرانی بودنمون اومدیم بیرون.
اینجا خبری از عروسی و عزا نیست.دوست صمیمی که فکر کنی مثل دوستات تو ایران میشه باهاشون درد و دل کنی عمرا پیدا نمیکنی.خیلی دلتنگ مادر و پدر میشی.یه روزی میرسه که دلت واسه بوی نون سنگک پر میزنه.دلت واسه صدای بوق ماشینا تنگ میشه.
تو این کشور دیگه راه رفتن رمانتیک زیر بارون رو دوست نداری و از بارون متنفر میشی دلت واسه آفتاب تنگ میشه.
وقتی قراره مادر بشی کسی دور و برت نیست تا از احساست باهاش حرف بزنی مادری اینجا نیست که نوازشت کنه و واست آش ویار درست کنه.همرا با تمام مشکلات بارداری باید سختی تنهایی و غم غربت رو تحمل کنی هوای طرف مقابلت رو هم داشته باشی که اونم احساس تنهایی نکنه.وقتی میبینی کسی نیست که ذوق نوه دار شدنش رو داشته باشه و تو خودت تنهایی باید بری واسه کودکت خرید کنی و بارداری تو یه مسئله خیلی عادی تلقی میشه دلت میگیره که خدایا مامانم کجاست ؟؟؟؟؟
وقتی بچه دنیا میاد این خودتی که باید همه جوره به بچه رسیدگی کنی و خبری از رختخواب زایمان و استراحت مطلق و رسیدگی و قربون صدقه اطرافیان نیست مادرت نیست که بهت برسه تا انرژی پیدا کنی .با تمام دردهاش باید کنار بیای و دم نزنی.کسی به جز همسرت نیست که نازتو بخره تازه اونم اگه رو مود خوب باشه در غیر این صورت از نوازش و رسیدگی خبری نیست.
بچتو باید همه جا با خودت ببری و کسی نیست که تو رو حمایت کنه و اگه نیاز داشتی بچه رو واسه یک ساعت نگه داره.از همه مهمتر بچت هیچ تصویری از خاله و دایی وعمه و مادربزرگ و پدر بزرگ تو ذهنش نداره و نمیدونه دختر دایی و پسر خاله و ... چه معنی میدن.
دلت رو باید به وب کم خوش کنی که پدر و مادرت رو ببینی و اونها هم بچتو ببینن و تو در دل داری گریه میکنی که چقدر تشنه در آغوش گرفتنشون هستی اما فقط لبخند میزنی که اونها هم خوشحال بشن.
دلت رو به تلفن خوش میکنی که دوستی آشنایی از ایران باهات تماس بگیره و از تنهایی درت بیاره وقتی میای اینجا حتی کسانی که وقتی ایران بودی ازشون خوشت نمیومد حالا عزیز میشن و حتی دلت میخواد پیش اونها بودی.
اونقدر سرت به کار گرم میشه که گذشت روز رو حس نمیکنی و وقتی میای خونه باید تازه به کارای عقب افتادت برسی .ساعت ۶ همه جا تعطیل میشه انگار قبرستون همه جا ساکت میشه انگار زندگی سر ساعت ۶ استاپ میشه و فردا از ۹ صبح شروع میشه.
اگه هوا بارونی باشه احساس افسردگی میکنی و دلت نمیخواد از خونه بزنی بیرون تو هر فصلی باید چتر تو کیفت باشه و کت همراهت ببری چون تو یک روز ممکنه که چهار فصل رو تجربه کنی یعنی به هوا اصلا اعتماد نکن و همیشه واشه خودت و بچت لباس اضافی به همراه داشته باش.
وقتی یه قرار ساده با دکترت داری باید بچتو هم ببری که اگه امکانش نباشه باید قرارتو کنسل کنی و بذاری واسه یه زمان مناسب که یا بتونی از پس کار بربیای و یا همسرت مرخصی بگیره تا تو بتونی بری به کارت برسی.
آرایشگاه اینجا مثل ایران نیست که هر وقت اراده کردی بری تا موهاتو کوتاه کنن چون خیلی کوتاهی و رنگ گرونه و اون رنگی که دلت میخواد نمیتونن واست در بیارن چون معتقدن که موهای مشکی عمرا روشن نمیشه و حالا اگه اصرار داری که مثلا لایت بزنی با مسئوولیت خودت این کار رو انجام میدن قیمت خون باباشون پول میگیرن (آرایشگاه خوب)) اگر هم خراب شد حق اعتراض نداری باید پول رو بدی بیای بیرون بعد بری خودت درستش کنی ((تجربه یکی از دوستام))
اینجا هم از دست ایرانیها و کنجکاویهاشون در امان نخواهی بود چه بسا که در برخی موارد بدتر از ایران هم هست.کلا نمیشه به کسی اعتماد کرد.
همیشه دلتنگ چیزایی هستی که تو ایران داشتی اما قدرشو ندونستی و حالا واسه یه لحظه داشتنشون حاضری هر کاری انجام بدی.
قسمت ۲:
اینجا کمتر استرس داری و راحت میتونی زندگی کنی.کسی کاری باهات نداره با حجاب بی حجاب و حتی با ... هم باشی واسه مردم مهم نیست حتی نگاهت نمیکنن بعضی ها با لباس تو خونه میان بیرون خانمها آرایش ندارن همه به نوعی ساده لباس میپوشن و مثل تو ایران چشم به هم چشمی و حسادت و غیبت بینشون نیست اگر هم هست زیاد محسوس نیست.
فضولی تو کارشون نیست و نمیخوان سر از کار شما دربیارن همیشه لبخند به لب دارن سال میگذره همسایتو نمیبینی و حتی نمیدونی تو خونه بغلی کی زندگی میکنه.آمار دزدی از خونه ها بسیار پایینه حتی من بعضیها رو دیدیم که بدون اینکه در خونشون رو قفل کنن بیرون میرن حتی یادمه خونه فامیلم که بودیم در خونه از شب قبل کاملا باز مونده بود ولی مشکلی پیش نیومد.
آرامش خیال داری نگران آینده بچت نیستی که وای از حالا واسش جمع کنم تا بعد بتونم واسش خونه بخرم اینجا دولت از ۱۸ سالگی همه جوره حمایت میکنه و خونه و حقوق میده.واسه زن و بچه احترام زیادی قائلند و کلا خدمات وسیع اجتماعی برای خانواده ها در نظر گرفتن.
اینجا دستیابی به هیچ چیزی غیر ممکن نیست و درصد بالایی از زندگی راحتی برخوردارن شما میتونی هر چیزی که میخوای بخری تورم خیلی سطحش پایینه و زندگی مردم تقریبا در یک سطح یکسان هست یعنی مثلا یه کارگر و یه رئیس شرکت همه از یک فروشگاه خرید میکنن یعنی توانایی خرید بالاست.مواد غذایی از کیفیت بسیار بالایی برخورداره و برای مدت طولانی ماندگار هستش.
لباس و پوشاک بسیار قیمتش مناسبه اما اگه کسی باشه که دنبال برند باشه یه کم گرون میشه.دغدغه خرید وجود نداره.
برای بچه همه جور امکانات آموزشی و تفریحی و درمانی وجود داره و همه جوره از طرف دولت حمایت میشن.به آموزش بچه ها در سن پایین اهمیت زیادی داده میشه و به هیچ وجه به بچه فشار درسی وارد نمیکنن اکثرا تکالیف مدرسه رو در مدرسه انجام میدن و وقتی به خونه برمیگردن به کمک پدر و مادر نیازی ندارن چون تکلیفی برای انجام دادن ندارن.پس اعصاب پدرمادرها راحته مشق ۱۰۰ صفحه ای ندارن.
البته تو سن بالاتر به حجم درسشون اضافه میشه و ممکنه تکلیف واسه تو خونه هم داشته باشن اما بیشتر در قالب تحقیق و کاردستی هستش یعنی بچه از رفتن به مدرسه لذت میبره.
قوانین رانندگی به حد عالی رعایت میشه (( البته در شهرهای کوچکتر از لندن)) کسی سر کسی داد نمیزنه بوق نمیزنن دعوا نمیکنن به حقوق هم احترام میگذارن مردم همین جوری وسط خیابون نمیرن اصلا اجازه ندارن که وقتی چراغ قرمزه رد بشن.اگه شخصی ماشینشو وسط کوچه پارک کرده و مثلا داره یه سری وسایل رو خالی میکنه میبره تو خونه و پشت سرش یه صف طولانی ماشین ایستاده همشون ظرفیت اینو دارن که نیان پایین و کتک کاری نکنن حتی بوق هم نمیزنن.
وقتی صدای آمبولانس یا آژیر پلیس رو میشنوند در هر شرایطی راننده ماشینشو به کنارترین گوشه خیابون میبره و راه رو باز میکنه واسه همین اگه کسی مشکلی واسش پیش بیاد خودش با ماشین نمیره بیمارستان و ترجیح میده آمبولانس خبر کنه.
اگه مشکلی واسه بچه پیش بیاد مثلا خدایی نکرده سرش بشکنه یا اینکه از جایی بیفته وقتی به بیمارستان مراجعه میکنید بعد از درمان بایستی جوابگو باشید که چرا این اتفاق افتاده و کاملا اتفاق رو تشریح کنید یعنی پدر مادر در قبال بچه خیلی خیلی مسئولند اگر زن و شوهری با هم دعوا داشته باشن و یا بچه رو کتک بزنند و یا به هر دلیلی موجب ناراحتی بچه رو فراهم کنن دولت بچه رو ازشون میگیره و به خانواده هایی میسپاره که از بچه مراقبت کنن.
اگر بچه من تو خیابون یا مرکز خرید و یا هر جایی بیرون از خونه اذیت کرد من حق ندارم اونو تنبیه کنم چون یک نوع بچه آزاری به حساب میاد و ممکنه که به خاطر این کار بچه رو از من بگیرن.قوانین در مورد کودکان و نوجوانان زیر ۱۶ بسیار سخته .حتی وقتی شروع میکنن و به مدرسه میرن به اونها یاد داده میشه که اگر پدر یا مادر اونها رو اذیت میکنن و یا کتک میزنن سریع به مدرسه خبر بدن تا اقدامات لازم انجام بشه.
هیچ مردی حق نداره زنش رو آزار بده و کتک بزنه حتی آزار روانی هم نباید داشته باشه چون حقوق زن اینجا محترم شمرده میشه .و اگر مردی خلاف قانون انجام داد سریع به زن و بچه محل سکونت جدا داده میشه و مرد به دادگاه احضار میشه و حتی ممکنه به خاطر خشونت به زندان هم بره.از زمانی که مرد به واسطه خشونت و آزار تحت نظر پلیس قرار میگیره حق نزدیک شدن به خونه تا شعاع ۵۰۰ متری رو نداره و حتی کلید ماشینش هم ازش گرفته میشه تا تکلیفش معلوم بشه.واسه همینه که آمار طلاق زنان ایرانی و کلا شرقی اینجا بالاست .چون هر چه تو ایران تحمل کردن و دم نزدن اینجا از حق قانونی خودشون استفاده میکنن و حتی حق حضانت فرزند با مادر هست نه پدر.فکر نکنم مردای ایرانی اینجور جاها رو زیاد دوست داشته باشن(( آقایون لطفا بهتون برنخوره)) چون خیلیهاشون معتقدن که زن اینجا پررو میشه اما اینطور نیست زن اینجا حق داره و دولت حمایتش میکنه تعداد سازمانهای حمایت از زن بسیار زیاده و واقعا کمک میکنن.
گزینه بسوز و بساز وجود نداره.اما خیلی از خانمهای هندی و افغانی و حتی پاکستانی به واسطه فرهنگشون و نوع تربیتشون و برای اینکه نمیخوان زندگیشون از هم بپاشه و یا از ترس آبروشون با اینکه میدونن حق قانونی دارن و قانون حمایت میکنه باز هم اگر مورد آزار و اذیت قرار بگیرن چیزی نمیگن اما یه دفعه هم به جایی میرسه که تو اخبار میشنوی که مری زنش رو کشت و یا زنی خودش رو به آتش کشید.
اینجا جاییه که همه فکر میکنن فساد غوغا میکنه و همه دارن با هم س.ک.س میکنن نه بابا اینجوری نیست به نظر میاد تو ایران فساد خیلی بیشتره همه دارن منفجر میشن.اینجا دخترا تو خیابون منتظر ماشین شخصی نیستن و با هر کسی زود دوست نمیشن و خیلی جوانب رو در نظر میگیرن.در ضمن مسئله س.ک.س هم واسشون یه مسئله معمولی هستش البته بدیش اینه که از سن ۱۸ آزادن و حتی زیر این سن خیلیهاشون باردار میشن و با دوست پسرشون زندگی میکنن ولی همینم به نوع تربیت بستگی داره .
درس خوندن اینجا به سختی ایران نیست و راه واسه پیشرفت بازه و مانع خاصی وجود نداره که درس خوندن رو غیر ممکن کنه.
اینجا همه چیز هست فقط محبت نیست تنهایی زیاده آمار افسردگی بالاست اما اگه خودت رو مشغول کنی همینها رو هم فراموش میکنی.
به دردتون خورد؟؟؟؟
تا بعد
دارم فکر میکنم واسه تولد ملودی امسال چیکار کنیم نمیتونم مثل سالهای قبل واسه ۴۰ نفر آدم غذا درست کنم اونم چند نوع.درست کردنش حداقل دو روز وقتمو میگیره اوناش هیچی وقتی تولد تموم میشه تمیز کردنش خیلی سخته بعدشم من باید تا یه هفته از کمردرد و خستگی بنالم.شاید از دوستام دعوت کنم که بچه ها ببریم پلی گروند که هم بچه ها بازی کنن و هم اینکه هر کی هر چی خواست همونجا سفارش بده من حساب کنم.اینجوری حداقل نمیخواد کوزت بشم.
ملودی خانم زیبا خیلی خیلی بچه خوبی شده و به حرفم توجه میکنه فقط زمانی که خستس هیچی و هیچ کس رو نمیشناسه و فقط اذیتم میکنه ولی در کل نسبت به چند ماه پیش خیلی بهتره و من خیلی خوشحالم که لازم نیست اعصابمو داغون کنم و داد بزنم.
دوهفته قبل بانک هالیدی ماندی بود و آقای همسر ۴ روز تعطیل بود جاتون خالی رفتیم لندن منزل دختر خاله مان.خیلی خوب بود حیاط بزرگی داشتن که ملودی از همون اول رفت تو حیاط و تا شب حاضر نبود بیاد تو خونه.همون روز اول که رسیدیم موفق شدم یکی از دوستای خیلی خوبم رو که ۸ سال بود ندیده بودم زیارت کنم دلم واسش یه ذره شده بود.یه پسر ۶ ساله داشت که خیلی شبیه باباش بود و خیلی آقا و متین بود و هر چی ملودی میرفت طرفش میگفت این دختره بچه هست من باهاش بازی نمیکنم.سرگرم حرف زدن بودیم که زنگ در رو زدن و دیدم که بلهههههههههههههههههههه پسر خاله عزیزم که ۱۴ سال بود ندیده بودمش با خانمش و پسر شیطونش وارد شدن.حسابی غافلگیر شدم و واقعا از دیدنش خوشحال شدم.مونده بودم چکار کنم آخه اون صورتش رو آورد جلو که منو ببوسه داشتم از خجالت میمردم.خدا رحم کرد همسر جان تو حیاط بود وگرنه حسابم با کرام الکاتبین بود.![]()
خانمش هم با همسر جون احوالپرسی کرد و اونو بوسید یه کم وجدانم راحت شد.آخه همسرم به این موارد خیلی حساسه و حتی دوست نداره من با مرد غریبه دست بدم چه برسه که ببوسمش.خودم هم دوست ندارم از طرفی اصلا روم نمیشه که به طرف بگم لطفا منو نبوسید خلاصه که خیلی حس بدیه.
خانم پسر خالم اسمش هانا بود و اهل اوکراین و بسیار خانم مهربون و دوست داشتنی بود اصلا فارسی بلد نبود ما هم که پرحرف هی فارسی حرف زدیم اونم فقط نگاه میکرد بعد دیدم حوصلش سر رفته رفته بود با ملودی و پسرش رابین بازی میکرد.پسرش خیلی شیطون بود قد و قوارش کوچولو بود اما فرز بود از در و دیوار بالا میرفت.اولش با ملودی سازش نداشتن همش دعوا میکردن آخه هم سن بودن اما بعد کم کم با هم دوست شدن.
بگم از آش ماست که عروس خاله درست کرده بود همراه با پیاز داغ و نعنا داغ عالی بود از یه خانم ایرانی هم بهتر درست کرده بود.دختر خاله جونم هم حسابی زحمت کشیده بود چند نوع غذا درست کرده بود که اونم معرکه بود آخه یه زمانی سرآشپز رستوران بود.منم رژیم غذایی رو گذاشتم کنار و از تمام غذاهای خوشمزش خوردم اما به مقدار کم.صبح هم حلیم درست کرده بود که اونم عالی بود.هی میخوردم هی تو دلم به خودم لعنت میفرستادم که چرا دارم میخورم.تا حالا دیده بودین یه نفر غذا رو به دهان خودش زهر کنه؟
یادم رفت از پسر دختر خالم بگم که یه بچه تپل مپل ۱۱ ماهه هستش که مثل جارو برقی میخورد ماشالا به این بچه حتی حلیم هم میخورد و اونقدر خوش خوراک بود که مهلت نمیداد قاشق دومی بره تو دهنش بین هر قاشق غذا غر میزد اونقدر بامزه بود ملودی هم دوستش داشت اما مشکل اینجا بود که دندوناش داشت درمی اومد و اون طفلک هم به خاطر خارش لثه هاش همه رو گاز میگرفت اونم خیلی بدجور که یکیش هم شامل ملودی شد دیگه ملودی طرفش نمیرفت میگفت این بچه بدیه من دوستش ندارم.چنان چهردست و پا از پله ها بالا میرفت و اونقدر سریع این کار رو میکرد که تا چشم به هم میزدی بالای پله ها بود مامانش اعتقادی به بستن گیت نداره در عوض همش باید دنبالش راه بیفته که مبادا بچه از پله ها بیفته خوب اونم طرز فکرش اینجوریه.
شبها هم آقایون تو حیاط واسه خودشون باربیکیو راه مینداختن و گپ میزدن من وسواسی هم همش در حال تمیز کردن بودم آخه دخترخالم بیچاره به واسطه پسرش دست تنها نمیتونست ظرفا رو هم بشوره.آقای همسر هم هی اخم میکرد که اینجا هم اومدی داری کار میکنی؟
روی هم رفته سفر خوبی بود و حسابی روحیمون عوض شد. جای شما خالی بود.
این روزا یه جورایی سرم گرم کارم شده و کمتر وقت میکنم بیام سر بزنم به شما دوستای گلم.در اولین فرصت دوباره میام.خوش باشید
اگر مادری هستید که دوست ندارید کودک نوپای شما به وسایل خانه دست بزند و یا میترسید که به خودش صدمه وارد کند بهترین راه دور کردن وسایل از جلو دست کودک است میتوانید لوازم مهم و شکستنی را در بالاترین نقطه قرار دهید تا دیگر نیازی نباشد که روزی هزاربار بگویید دست نزن.
مثال۱:
کودک نوپای من به کفش و بند کفش بسیار علاقه مند است و همیشه دوروبر جاکفشی میپلکد تا دور از چشم من و یواشکی آن را وارد دهان خود کند خوب بهتر است من کفشها را برای مدت طولانی جایی قرار دهم که او نتواند دسترسی پیدا کند پس دست آخر نیازی به داد زدن سر بچه نیست.این مثال برای موارد دیگر مثل لوازم آرایش مادر و ... صدق میکند.
مثال۲:
کودک نوپای من علاقه وافری به کابینتهای آشپزخانه دارد و همیشه در حال جستجو وگردش در آشپزخانه است و من باید همیشه ریخ و پاش هایش را جمع کنم
راه حل:
میتوانید ازگیت استفاده کنید که به صورت درهای کوچک میله ای جلوی آشپزخانه میتوانید نصب کنید و اگر پله دارید میتوانید جلوی پله ها نصب کنید که کودک شما آسیب نبیند.حداقل تا دوسالگی بایستی این گیتها را نصب کنید تا زمانی که کودک شما فهم و درک کار با وسایل را پیدا کند.راه حلی دیگر اینکه یک سری لوازم آشپزخانه که پلاستیکی است را تهیه کنید که مطمئنا همه جا میتوانید خریداری کنید و جلو دست کودک بگذارید تا حس کنجکاویش ارضا شود.
مثال ۳:
کودک نوپای من به برس توالت علاقه دارد و همیشه سریع چهار دست و پا خود را توالت میرساند تا با برس کثیف توالت بازی کند راه حل ساده این است که در توالت را همیشه بسته نگه دارید .
مثال۴:
کودک نوپای من هر روز و روزی ۱۰۰ بار کشوهای کابینت را به هم میریزد و یا داخل اتاق خواب ما تمام لباسها را از کمد بیرون میریزد و من ناچارم بیشتر وقتم را صرف مرتب کردن خانه بکنم
راه حل ساده:
شما میتوانید قفلهای پلاستیکی مخصوص کمد و کشو و یخچال بگیرید و آن را روی کمدها و کشوها و در یخچال نصب کنید مطمئن باشید که کودک شما توانایی باز کردن آنها را نخواهد داشت.و شما بایستی این قفلها را تا زمانی که کودکتان به سن مناسب برسد نگه دارید.
مثال ۵:
کودک من غذا نمیخورد و من باید هر روز کل خانه را قاشق به دست بگردم و هزارتا شکلک مختلف دربیاورم تا کودکم کمی غذا بخورد آخر من یک مادرم و طاقت گرسنگی بچه ام را ندارم و مجبورم به زور قاشق را در دهانش فرو کنم که بیشتر این ساعات مثل صحنه جنگ میماند و خودم هم از غذا لذت نمیبرم و اعصابم هم حسابی خرد میشود.
راه حل:
ما به حس مادری شما احترام میگذاریم اما اگر شنیده باشید آدم گرسنه سنگ میخورد.پس بیایید کمی صبور باشیم .هیچ موقع به بچه با زور غذا ندهید بگذارید خودش که گرسنه شد به طرفتان میاید و با میل غذا میخورد.همیشه در ساعات معینی به کودک غذا بدهید و زمان مشخصی مثلا ۲۰ دقیقه برای غذا صرف کنید.که البته برای کودکان کوچکتر به واسطه نداشتن دندان این زمان طولانیتر خواهد بود.بایستی بسیار صبور باشید و با تشویق به کودک غذا بدهید.در رابطه با کودکان بالای ۲ سال اگر کودکتان وعده غذایی خود را نخورد در کمال خونسردی ظرف غذا را بردارید و تا وعده بعدی چیزی به جز آب به اوندهید از دادن تنقلات و میوه در این زمان خودداری کنید.
کودک را تشویق کنید که اگر غذایش را تمام کند به عنوان جایزه به او یک تکه کوچولو شکلات میدهید اما در کل به کودک باج ندهید.بچه حتی اگر تا سه روز از شما غذا نخواست جای نگرانی نیست بعد از سه روز باید او را نزد دکتر ببرید تا دلیل بی اشتهایش مشخص شود.
به کودک خود از ۱ سالگی غذای روزانه خودتان را بدهید سعی کنید زمانی که غذا به او میدهید زمان صرف نهار و یا شام خودتان باشد تا کودک ببیند که شما هم غذا میخورید و از شما تقلید میکند در غیر این صورت چه توقعی دارید که کودکتان بداند غذا خوردن یعنی چه.
در سنین بالای ۲ سال میتوانید جدا به او غذا بددهید اما سعی کنید با هم سر میز بنشینید.همیشه در زمان غذا خوردن جای مخصوصی برای کودک در نظر بگیرید مثل یک صندلی و یا زیر انداز که کودک بداند در زمان صرف غذا اجازه ندارد راه برود و یا شیطنت کند اگر خواست از جایش بلند شود او را دوباره سر جایش بگذارید و خونسرد باشید حتی اگر کودکتان ۱۰ مرتبه از جایش بلند شد باز هم او را برگردانید اما داد نکشید و زیاد حرف نزنید چون کودکان هر کاری را با تکرار یاد میگیرند و حرف زدن فایده ای ندارد.
به کودکتان از ۱ سال و نیمگی و حتی زودتر اجازه بدهید گاهی خودش غذا بخورد زیر اندازی برایش پهن کنید تا اگر ریخت و پاش کرد برایتان مهم نباشد نکته بسیار مهمی که وجود دارد این است که کودکانی که مادرشان به تمیزی بسیار حساسیت دارند و اجازه هیچ ریخت و پاش را به کودک نمیدهند اعمالی مثل غذا خوردن با قاشق را با تاخیر انجام میدهند پس کمی دست کودک را آزاد بگذارید.فراموش نکنید که این آزادی به معنای شکستن قوانین نیست قوانینی مانند نشستن سر میز یا سفره.در ضمن تلویزیون را دز زمان صرف غذا خاموش کنید.
قسمت ۲:
مثال ۶:
کودک من شبها تا دیروقت بیدار است و پا به پای ما بزرگترها مینشیند و صبح به سختی از خواب بیدار میشود.
مادر عزیز این اشتباه کودک نیست اشتباه شماست که اجازه میدهید کودکتان تا دیر وقت بیدار بماند چون شما به عنوان یک بزرگتر برنامه و قانونی برای کودکتان ندارید.بچه ها را از یک روزگی میشود در اتاق جداگانه خواباند بیشتر مادران دوست دارند بچه در کنارشان بخوابد پس خود شما هستید که بچه را با عادات غلط بزرگ میکنید.
راه حل:
بهترین سن جهت جدا کردن اتاق بچه ۶ ماهگی است چون هر چه کودک بزرگتر میشود بیشتر میفهمد و جدا کردنش سخت تر است.پس هر شب سر ساعت خاص مثلا ۹ شب دندانهایش را مسواک کنید و او را با محبت به اتاقش ببرید.چند شب اول کودک شروع به گریه میکند و ممکن است ساعتی گریه اش طول بکشد اما شما نباید توجه کنید چون اگر کودک بیمار نباشد و یا گرسنه و یا تشنه نباشد دلیلی برای گریه وجود ندارد و اتاقش بهترین محل برای بدست آوردن آرامش است فراموش نکنید که بسیار سخت و دشوار خواهد بود که کودکتان گریه کند و شما را بخواهد ولی شما اهمیت ندهید باید کمی طاقت داشته باشید چون کودکتان قانونمند میشود و هر شب سر ساعتی خاص به خواب میرود و شما میتوانید کمی وقت پیدا کنید تا به کارهای عقب افتاده بپردازید و یا روی مبل استراحت کنید و یا برنامه مورد علاقه خود را نگاه کنید به دوستتان تلفن کنید.پس علاوه بر کودک خودتان هم از آرامش حاکم بر خانه لذت خواهید برد.این قانون نباید تحت هیچ شرایطی عوض شود حتی اگر مهمان داشتید سر ساعت خواب از مهمانتان عذرخواهی کنید و به کودکتان بپردازید اگر جایی مهمان بودید از صاحبخانه کسب اجازه کنید در یک اتاق با نور کم کودکتان را بخوابانید ممکن است با این کار از قسمتی از مهمانی لذت نبرید اما تربیت کودکتان واجبتر است.
وقتی او را به تختش بردید زیر نور ملایم چراغ خواب برایش کتاب داستان بخوانید موهایش را نوازش کنید و زیاد حرف نزنید به کودک اطمینان دهید که در کنارش هستید و چیزی برای ترسیدن وجود ندارد.اما تحت هیچ شرایطی او را بغل نکنید حتی اگر دستهایش را بلند کرد و از شما خواست که به آغوشش بکشید باز هم موهایش را نوازش کنید.به نظر انجام این کارها نه تنها دشوار است بلکه یک مادر سنگدل این اعمال را انجام میدهد نه اینطور نیست شما در طول روز به اندازه کافی محبت دارید قانونمند شدن هم جزئی از زندگیست که کودکتان بایستی یاد بگیرد.
یکی دیگر از مزایای زود خوابیدن کودک این است که صبح به راحتی از خواب بیدار میشود و کسل نخواهد بود.شما وقت بیشتری را با همسرتان میگذرانید.نیازی نیست کودکتان همراه با شما تمام سریالهای تلویزیون را که موضوعاتش به بزرگتر ها مربوط میشود نگاه کند کودکتان کمتر در کار بزرگترها دخالت میکند چون دیگر وقتی که شما با همسرتان در مورد مسایل فامیلی و یا پولی و .... صحبت میکنید بچه شما در خواب شیرین فرو رفته و دیگر حساب و کتاب زندگی شما به دستش نیست کما اینکه من میبینم که بیشتر بچه ها خصوصا در ایران در کار بزرگترها دخالت میکنند بعضیها حتی حساب پول پدر را دارند و سعی میکنند زود بین حرف والدین بپرند و اظهار نظر کنند برخی از والدین هم خوشحالند که بچه شان با اینکه کم سن و سال است از همه چیز سر در میآورد این درست نیست بگذارید ذهن کودکتان حول و حوش درس و مسائل خودش بچرخد .
مثال ۷:
کودکم شبها بیدار میشود و مستقیم به اتاق ما میآید و گاهی از اتاقش میترسد
راه حل:
اگر کودکتان مدت بیشتری در روز را در اتاقش بگذراند بیشتر با فضا انس میگیرد و کمتر میترسد در زمانی که در اتاقش مشغول بازیست به او گوشه کنار اتاق را نشان دهید که دلیلی برای ترس وجود ندارد.نیمه شب هرگاه به اتاقتان آمد مهم نیست چقدر خواب آلوده هستید او را به اتاقش برگردانید بدون اینکه کلمه ای با او حرف بزنید اگر دوباره برگشت دوباره او را به اتاقش ببرید شاید لازم باشد در یک شب ۱۰ بار این کار را تکرار کنید اما با تکرار یاد میگیرد که باید در اتاق خودش بخوابد و از شبهای بعد این مشکل را نخواهید داشت اگر باز هم این کار را تکرار کرد شما او را برگردانید و کوتاه نیایید او با تکرار قانونها را می آموزد.فراموش نکنید که حرف زدن برای کودکان زیر ۳ سال زیاد فایده ای ندارد.
مثال ۸ :
کودکم بسیار لجباز و حرف گوش نکن شده و میخواهد تمام کارهایش را به تنهایی انجام دهد و وقتی از او میخواهم کاری انجام دهد خود را به بیخیالی میزند انگار که صدایم را نمیشنود
راه حل:
لجبازی و گریه بیشتر مختص سن ۲ تا سه سال است و معمولا سن ۲ سالگی را بدترین سن بچه مینامند.در این سن کودک شما میخواهد مستقل باشد و خودش را نشان بدهد و میخواهد تمام کارها را خودش تجربه کند.او تمام حرکات پدر و مادر را که تا به حال ضبط کرده به اجرا میگذارد.بهترین راه برخورد با کودک لجباز این است که به او کم محلی و بی اعتنایی کنید و به او نشان دهید که از کاری که کرده ناراحت هستید کودکان با تمام زرنگی و هوشی که دارند نمیتوانند تحمل کنند که والدین با آنها حرف نزنند.پس بدون داد و فریاد و با خونسردی کامل با کودکتان برخورد کنید و نیم بیشتر کارهای بدش را به حساب سنش بگذارید شما والدین او هستید و انسانهای عاقلی هستید توقع نداشته باشید که کودک ۲ ساله شما آنطور عمل کند که شما دوست دارید با کودکتان لجبازی نکنید در عوض اگر کاری از او خواستید و انجام نداد به مدت ۱ ساعت از تلویزیون محرومش کنید و یا اسباب بازی مورد علاقه اش را برای مدتی از او دور کنید.هنوز بی اعتنایی بهترین راه حل است.
مثال ۹:
کودکم زیاد گریه میکند مخصوصا وقتی برای خرید بیرون میرویم او همه چیز میخواهد که برایش بخرم و من هم برای اینکه آبرویم را جلوی مردم حفظ کنم و کودکم را آرام کنم هر چه که میخواهد میخرم
راه حل:
بدترین کار را انجام میدهید شما با باج دادن به کودک می آموزید که همیشه با گریه آنچه را که میخواهد به دست بیاورد.اول تا میتوانید زمان خرید را کوتاه کنید چون وقتی شما در حال خرید هستید و کودکتان کاری برای انجام دادن ندارد خسته میشود و شما را اذیت میکند.قبل از اینکه به خرید بروید مطمئن شوید که به کودکتان غذا و آب داده اید و به اندازه کافی استراحت کرده است پس دلیلی برای گریه وجود ندارد مگر اینکه کودک بیمار باشد و کسل شده باشد که بهترین راه کمک گرفتن از یک دوست یا خواهر و یا مادر است که از کودک بیمار شما نگهداری کند و او را با خود به خرید نبرید.
سعی کنید کودک را در انجام خرید شریک کنید از او بخواهید که مثلا مایع ظرفشویی و نان و آبمیوه را برایتان از داخل قفسه ها پیدا کند و در سبد بگذارد به او مسوولیت بدهید تا او هم لذت ببرد و گریه را فراموش کند.
اگر اسباب بازی ای را خواست و برای خریدش شروع به گریه کرد به هیچ وجه برایش نخرید و از اینکه مردم به بچه شما که کف فروشگاه خوابیده و جیغ میکشد نگاه میکنند ناراحت نشوید و کاملا خونسرد عمل کنید به او بگویید تو مرا ناراحت کرده ای هر وقت گریه ات تمام شد من اینجا هستم بگو تا به بقیه خریدمان ادامه دهیم سعی نکنید او را از زمین بلند کنید و یا کتکش بزنید تظاهر کنید که اصلا برایتان مهم نیست که او گریه میکند و یا اگر به گریه ات ادامه دهی فروشگاه را ترک میکنیم و هیچ چیزی نمیخریم و باید به حرفی که زدید عمل کنید یعنی در صورت طولانی شدن گریه خریدها را زمین گذاشته و از فروشگاه بیرون بیایید او میفهمد که شما کاملا جدی هستید و به کاری که میگویید عمل میکنید میدانم که مشکل است و مسائل زیادی مثل کمبود وقت و گرفتاری و .... وجود دارد اما اگر میخواهید که کودکتان هنگام خرید شما را اذیت نکند به اون قانون خرید را بیاموزید.
لطفا هنگامی که عصبانی هستید از گفتن جملاتی مثل (( چه غلطی کردم گذاشتم بچه دار شدم٬ تو اضافی هستی٬ تقصیر بابات بود٬ دیگه دوستت ندارم٬ تو بچه بدی هستی٬ بریم خونه میکشمت (شما که او را نخواهید کشت پس حرفش را نزنید ) ٬ و .... ))خودداری کنید.
وقتی که آرام شد و دیگر گریه نکرد او را در آغوش بگیرید و به او بگویید که دوستش دارید و از اینکه دیگر گریه نمیکند خوشحالید .
مثال ۱۰:
بچه من حرفهای زشت میزند و فحش میدهد
راه حل:
بی اعتنایی کنید وقتی کلمه زشت را بر زبان آورد به جای اینکه جا بخورید و با خشم بگویید : چییییییییییی گفتی؟سرتو میبرم میکشمت اگه دوباره از این حرفها بزنی کاملا خونسرد باشید و تظاهر کنید که اصلا نشنیدید با این کار او مفهمد که با به کار بردن کلمه زشت نمیتواند توجه شما را جلب کند چون کودکان بیشتر مواقع این کار را برای جلب توجه انجام میدهند راه دیگر اینکه خودتان در خانه از کلمات زشت استفاده نکنید تا کودکتان هم استفاده نکند گاهی اوقات بچه ها از بچه های مهد و یا دیگران یاد میگیرند وقتی که بچه به سن ۴ یا ۵ رسید میتوانید برایش توضیح دهید که حرف زشت را هیچ کسی دوست ندارد اما در سن پایینتر دلیل و منطق را نمیفهمند پس حرف زدن فایده ای ندارد
مثال ۱۱ :
کودکم بسیار خشن برخورد میکند بچه های دیگران را کتک میزند وسایل را پرت میکند گاهی اوقات اگر چیزی را دوست نداشته باشد مرا هم مشت و لگد میزند.
راه حل:
مشغول تماشای تلویزیون هستید و برنامه مورد علاقه خود را میبینید کودکتان به سراغ شما میآید و شما را چند بار صدا میکند اما شما همچنان مشغولید و اعتنایی نمیکنید دست آخر برای اینکه توجه شما را جلب کند شروع به داد و بیداد و یا گریه و یا مشت زدن به شما میکند پس قصد آسیب رساندن به شما را ندارد فقط میخواهد که به او جواب دهید پس ۱ دقیقه وقت بگذارید و بگویید من دارم سریال نگاه میکنم اینجا کنارم بشین تو هم نگاه کن بعد که تمام شد با هم حرف میزنیم کودک شما این مطلب را متوجه نمیشود و دوباره کارش را تکرار میکند میتوانید او را به اتاقش ببرید و از او بخواهید که با اسباب بازیهایش بازی کند دوباره بازمیگردد و همان کار را تکرار میکند .این دفعه او را در گوشه ای از اتاق(( محل تنبیه به خاطر شیطنت )) به مدت ۲ دقیقه برای کودک ۲ ساله رو به دیوار قرار دهید (( ۳ دقیقه برای کودک ۳ ساله و همینطور زمان بیشتر برای کودک با سن بالاتر )) و اجازه ندهید که از جایش بلند شود تا زمان لازم سپری شود حتی میتوانید پله ای در نظر بگیرید و هر وقت کودکتان کار بدی کرد روی آن پله قرارش دهید این مکان هر جایی از خانه میتواند باشد اما نباید هیچ اسباب بازی در دسترس باشد و به نحوی باشد که برایش کسل کننده شود و حالت تفریح نداشته باشد این قانون را در مورد کارهایی نظیر کتک زدن بچه های دیگر و یا تف کردن و یا گاز گرفتن دیگران کاربرد دارد.فراموش نکنید که بعد از اینکه زمان تمام شد از او بخواهید که پیش شما بیاید و بابت کاری که کرده عذرخواهی کند بعد از عذرخواهی او را در آغوش بگیرید و ببوسید و بگویید که او را بخشیده اید در این روش هم نیازی به فریاد زدن و یا تنبیه بدنی نیست .اگر کودکتان در مدت مثلا ۲ دقیقه تنبیه از جایش بلند شد باید او را دوباره به محل برگردانید و ۱ دقیقه اضافه کنید.اگر بعد از زمان مقرر او حاضر به عذرخواهی نشد دوباره مثلا برای ۲ دقیقه دیگر اجازه ندهید از جایش بلند شود.
روش دیگر اینکه اگر کودکتان به بچه دیگری آسیب رساند اول بچه ای که مورد اذیت واقع شده را در آغوش بگیرید و توجه زیاد به او نشان دهید در عوض به کودک خودتان بی اعتنایی کنید و بگویید که ناراحتید از اینکه آن کودک آسیب دیده بعد جلوی کودکتان بنشینید به نحوی که چشم تو چشم شوید و به او با قاطعیت و نه با عصبانیت بگویید که کارش خیلی زشت بوده و باید از دوستش عذرخواهی کند اگر این کار را نکرد او را از جمع بچه ها دور کنید و روش قبلی را اعمال کنید.تماس چشمی با کودک بسیار مهم است. اما اگر در حالتی که شما ایستاده اید و او نشسته حرف بزنید برایش مهم نیست و اصلا توجه نمیکند بهترین راه این است که بر روی زانوهایتان بنشینید و به چشمانش نگاه کنید و حرفتان را بزنید.
تمام روشهای گفته شده بارها و بارها توسط کارشناسان اعمال شده و نتیجه داده است.کافی است کمی طاقت داشته باشید میدانم برای یک مادر مشکل است که با کودکش این برخوردها را انجام دهد اما برای خود کودک کاربرد دارد و قانونمند میشود.
در جواب به بهار جون مامان دانیل:
اینجا جوابتون رو نوشتم تا شاید به درد دیگران هم بخوره.
خانم گل بچه تو سن دانیل هنوز نمیتونه به تنهایی بازی کنه یعنی نمیدونه که چه جوری باید بازی کنه پس کاری که باید انجام بدی اینه که با اسباب بازیهاش جلوی خودش مثل یه بچه بازی کن تا اونم یاد بگیره. بعد از 10 دقیقه برو به کارات برس دوباره برگرد و سرگرمش کن یعنی هز از چندی حضورت رو اعلام کن تا اعتماد به نفس پیدا کنه.
در رابطه با کار با کاغذ و قلم و نقاشی از همین الانم میتونی شروع کنی بچه ها زود یاد میگیرن فقط ازش توقع زیاد نداشته باش کشیدن چند خط ساده هم کافیه تشویق یادت نره .بعد از مدتی میبینی که بدون اینکه یادش داده باشی خودش دایره میکشه.
شعر هم چند روزی یک بار یه شعر فارسی واسش بخون و تکرار کن بعد از مدتی که دیدی به خوندنت توجه میکنه کلمه آخر هر بیت رو نگو و نشون بده که منتظری اون بگه اگر نگفت تکرار کن میبینی وقتی اول هر بیت رو میخونی اون سریع آخرش رو میگه و اینجوری کم کم شعر رو حفظ میشه مثلا حسنی نگو بلا بگو تنبله تنبلا بگو (قسمت تنبلا بگو رو بذار خودش بگه ). اما خستش نکن.
ا موقع حمام کردن بهترین وقته چون صداش تو حمام میپیچه خوشش میاد و بیشتر ترغیب میشه تا شعر بخونه.به زبان آلمانی هم وقتی رفت مهد اتوماتیک یاد میگیره تا همین جاش هم کلی از تلویزیون گرفته و ضبط کرده تو مغزش.
واسه پر کردن ساعات روزش یکی دوساعت تلویزیون ببینه.بعد یه کم با هم نقاشی کنید.یه نیم ساعتی وقتش رو صرف خوردن میوه بکنه.میتونی باهاش هاید اند سیک (قایم موشک ) بازی کنی.بعد از نهار یه چرت بزنه.وقتی بیدار شد باز یه کم تلویزیون بذار واسش بعد هم ببرش تو اتاقش و اسباب بازی بریز جلوش و تنهاش بذار اگر گریه کرد توجه نکن بذار بازی کردن به تنهایی رو یاد بگیره.کمی که بزرگتر شد خمیر بازی بهش بده کلی سرگرم میشه یا چسب چوب و کاغذ رنگی و پولکهای رنگی و یا اکلیل بده بهش تا بچسبونه رو کاغذ البته یه جایی بذارش که تمیز کردنش راحت باشه و یا یه زیرانداز پهن کن واسش که خرابکاری نکنه اگر حیاط دارین بذار بره بغلته تو چمنها زیاد محدودش نکن.
نمیدونم اونجایی که شما هستین این سرویسها رو دارن یا نه اما جاهایی هستن که یکی دو روز در هفته میتونید با بچه برید اونجا و بچه با بچه های دیگه بازی میکنه و مادرها هم با هم وقت میگذرونند و همه نوع اسباب بازی هست که حسابی سرگرم بشن.من به مدت 2 سال هر هفته ملودی رو میبردم.
میتونی آخر هفته ببریش استخر و یا این پلی گروند که همه وسایلش نرمه و از اسفنج درست شده و خیالت راحته که آسیبی بهش نمیرسه حتی میتونی ببریش کتابخونه .
اما اینو بدون که بچه ها 24 ساعت باهاشون بازی کنی سیر نمیشن پس تا اونجایی که میتونی و توانشو داری براش وقت بذار گاهی اوقات بذار تنهایی بازی کنه تا یاد بگیره.امیدوارم که تونسته باشم جواب لازم رو بدم.
نکته ۱:
اگر زیاد عصبانی شدید که به قول معروف زدید به سیم آخر کودک را از جلو چشم خود دور کنید و در اتاقش بگذارید و صدای ضبط را بلند کنید و یا جارو برقی را روشن کنید و منزلتان را جارو کنید صدای ناشی از جارو به شما تسکین میدهد باور ندارید؟امتحان کنید.یا اگر کسی در خانه بودکودک را نزد او بگذارید و بروید و هوایی تازه کنید.و یا حتی کودک را در کالسکه بگذارید و به پارک ببرید.
نکته۲:
دوستان عزیزم این مطالبی که نوشته کپی از جایی و یا وب سایتی نیست مطالبی که به مرور زمان از کتاب و کارشناس و اینترنت گرفتم چون تربیت بچه خیلی مهمه اینو هم بگم که با تمام این حرفها بچه ها نیازمند محبت شما هستن و همه میدونید که دنیایی پاکتر از دنیای کودکان نیست.شاد باشید
از اون طرف ساعت ۷ صبح بیدارباش میزنه و از تو اتاقش فریاد میزنه که مورنینگ من بیدارم میخوام بیام پیشتون و بعد از اینکه ددی جواب داد میاد پیش ما و اول ددی رو میبوسه و کلی قربون صدقش میره بعد هم نوبت من میشه که یه مورنینگ خشک و خالی میگه و گاهی هم منو میبوسه.از اولش که میاد اذیت میکنه و یه جوری میخواد ما رو از تو تخت بکشه بیرون پتو رو برمیداره دستمو میکشه و میگه من برکفست میخوام که حتما باید کرانچی ناتس باشه همراه باشیر.خودش غذا میخوره زیاد با من کاری نداره.ولی عاشق حرف زدنشم اینقدر زیبا کلمات رو ادا میکنه که دلم میخواد بخورمش .
ازم میپرسه که بابات کیه؟؟؟؟؟؟؟میگم آقا جون که شما هنوز ندیدیشون میگه نه اون که آقا جون منه گفتم بابای تو کیه هرچی میگم بازم حرف خودشو تکرار میکنه دست آخر هم به این نتیجه میرسه که ددی خودش بابای من هم هست به قول ملودی هازبندم هم هست.تو رویای خودش ۲ تا بچه داره به اسم املی و سوزی که هر دوشون دوسال و نیمه هستن و همیشه هم در حال گریه کردن هستن.
من هم همیشه نقش فروشنده رو بازی میکنم که میاد و از من واسه بچه هاش نپی و بستنی میخره گاهی وقتا هم میشم راننده اتوبوس و کل جاها و فروشگاه های شهر رو باید برم تا اون خرید کنه .یه وقتایی هم باید اتوبوس خیالی رو یه جایی خارج از ایستگاه پارک کنم تا ملودی پیاده بشه بره بچشو عوض کنه چون بچش پی پی کرده و باید نپیش عوض بشه.
هر هفته که میرم کالج میاد با ددی منو میرسونه وقتی میخوام پیاده بشم میگه قول بده دختر خوبی باشی تا من واست بستنی بخرم.یعنی قبل از اینکه من حرف بزنم اون حرفمو خونده تحویل خودم میده.
باباش که میره حمام اجازه نداره حوله رو با خودش ببره چون ملودی حوله به دست نشسته پشت در حمام تا ددی حمامش که تمام شد صداش کنه و ازش بخواد که حوله رو بهش بده.گاهی وقتا هم که سرش به کاری گرم هست بازم گوش به زنگه که کی صدای آب قطع میشه بعد بلافاصله از من میخواد که حوله رو ببرم واسه ددی.
خیلی رئیس بازی در میاره تو خونه که البته ما هم واسه اینکه عادت نکنه از چند مورد یکی دو مورد رو باهاش کنار میایم چون اگه این واسش یه عادت بشه که هر چی میگه گوش کنیم و یا هر چی میخواد واسش انجام بدیم خیلی با مشکل مواجه میشیم چون تبدیل میشه به یه بچه لوس.جدیدا هم اگه کار بدی انجام بده دعواش نمیکنیم فقط باهاش حرف نمیزنیم که واسش خیلی سنگینه و دو ثانیه ای یک بار میگه ببخشید حالا باهام حرف بزن بعد به زور صورتم رو میچرخونه طرف خودش و منو میبوسه که از دلم دربیاره منم که طاقت نمیارم زود میبوسمش.
توی مهد خیلی ازش راضی هستن بیشتر از قبل به حرفشون توجه میکنه و دیگه با بچه ها دعوا نمیکنه البته کلا بچه ای نیست که دعوا کنه فقط وقتی چیزی رو میخواد و یکی از دستش بکشه اونم حسابی عصبانی میشه و با دعوا هر چیزی رو بخواد پس میگیره که البته این عادتش هم برطرف شده خدا رو شکر و بهش یاد دادم که اگه چیزی رو خواست و همون موقع یکی دیگه اون اسباب بازی رو لازم داشت صبر کنه تا بعد با مهربونی و دوستی ازش بگیره نه با دعوا و کتک.
به همه چیز میگه چشم هر کاری که بگم بدون چون و چرا انجام میده اما وقتی میریم از خونه بیرون یه کم از فرصت استفاده میکنه و به من توجه نمیکنه چون میدونه که وقتی میریم از خونه بیرون من دعواش نمیکنم ولی اگه گریه کنه بدون اینکه باهاش جر و بحث کنم مستقیم میرم یه گوشه می ایستم و میگم هر وقت گریه ت تموم شد بگو تا بریم بعد از ۱ دقیقه آروم میشه و میگه بریم به همین راحتی.
هم اعصاب خودم راحتتره هم عذاب وجدان نمیگیرم.سعی میکنم بهش مسئولیت بدم تا سرگرم بشه و یه سری قوانین رو یاد بگیره مثلا تو غذا آوردن و ا بردن کمک میکنه .اتاقشو خودش مرتب میکنه.موهاشو شونه میکنه.وقتی دیگه کاری واسه انجام دادن نداریم من میشم گرگ بدجنس و اونم میشه پیگ کوچولو و طبق کتاب داستانش بازی میکنیم بعد جامون عوض میشه .خیلی باحاله وقتی ددی هم میاد خونه و هر سه با هم بازی میکنیم.اما بگم روزایی که ددی خونست از هر ۱۰۰ بار ۹۹ بار باباشو صدا میکنه و کاری به من نداره خیلی به ددی وابسته س و حسابی دختر باباشه اما میدونه که اگه ددی از دستش عصبانی بشه دیگه باهاش دوست نمیشه و واسه ملودی سخته اگه باباش باهاش صحبت نکنه.
خلاصه اینکه زندگی اینجوری میگذره و ما هم به امید دیدار هر چه زودتر خانواده و دوستامون روزا رو سپری میکنیم.
پی نوشت۱:
۲ جلسه دیگه مونده این کورس کامپیوتر رو تموم کنم یه کم سخته اما دعا کنید که بتونم راحت پاس کنم.در ضمن مدرک کلاسهای رفتار با کودک رو هم گرفتم (بذارم در کوزه آبشو بخورم)
پی نوشت۲:
دختری که تو پست قبلی واستون در موردش مطلب نوشتم این روزها خیلی روحیش بهتره و همسرش هم به ایران اومده تا با هم باشن و مدت ۳ ماه میمونن بعد با هم میرن امریکا و مادر شوهره هم چون پسرش اومده دوباره اخلاقش عوض شده و مهربون شده اما همه میدونن که به چه دلیل اینجوری شده.در ضمن مادر شوهره اظهار خرسندی کرده که بهتر که بچه مرد چون دختر بود.(اعراب عصر جاهلیت)
اما دختره زیر بار نرفت و به شوهرش اطلاع داد و همسرش هم خیلی خوشحال شد و گویا که از اول قرارشون این بوده که سریع بچه دار بشن چون سن پسره بالا بود.خلاصه اینکه وقتی مادرشوهرش میفهمه که قراره بچه رو نگه داره میگه باید بریم دادگاه تا من اعلام کنم هیچ مسئولیتی در قبال این بچه قبول نمیکنم و فقط زمانی با تو حاضرم بیام پیش دکتر که بخوای بچه رو سقط کنی.اینجا بود که دوباره خانواده ها با هم جر و بحث کردن و بعد از اینکه پسره با خانوادش صحبت میکنه یه کم اخلاق مادره بهتر میشه و یه روز در میون دختره میرفته خونه مادرشوهرش .تو این مدت باهاش در تماس بودم و ازش خواستم که حتما بره زیر نظر یه متخصص خوب اونم به من همش میگفت آره هوامو دارن بهم محبت میکنن و مادرشوهرم به عشق این بچه هر روز واسم غذاهای خوشمزه درست میکنه.من هم خوشحال بودم که وجود این بچه باعث گرمی دل همشون شد و یه جورایی وجودش واسه همشون برکت داشت.
هر ماه که میگذشت میگفت همسرم بیشتر به من علاقه مند شده و هر روز بهم زنگ میزنه و احوالمو میپرسه.و قرار بود که واسه زایمان خانمش ایران باشه چون منتظر مدارکش بود تا بتونه وقتی اومد ایران خانمش با خودش ببره.براشون مهم بود که بچه تو امریکا دنیا بیاد اما کارا جور نشد.تا اینکه یک روز قبل از زایمان با هم پیکنیک میرن و بنده خدایی میپرسه کدوم بیمارستان اسم نوشتی میگه:... اونم میگه ای بابا من ۳۵ سال پیش اونجا زایمان کردم این بیمارستان مزخرفه برو یه جای درست و حسابی پدر شوهرت که پولداره .وقتی از تفریح برمیگردن مادرشوهره با دختره دعواش میشه که تو بیخود کردی گفتی میخوای بری بیمارستان دولتی آبروی ما رو بردی مگه تو کی هستی که توقع داری بری یه بیمارستان خوب زایمان کنی؟تازه پسر من از سر دلسوزی به من گفته به خاطر خدا به تو کمک کنم وگرنه تو رو نمیخواست آخه اون امریکایی فکر میکنه تو هم زرنگی کردی زود باردار شدی اونم مجبور شد تو رو قبول کنه.بعد از این بگومگوها فشار دختره بالا میره و شب درد زایمانش شروع میشه و کیسه آبش پاره میشه وقتی به بیمارستان مراجعه میکنن از اونجایی که بیمارستان دولتی بوده و دانشجوها اونجا مشغول به کار بودن دختره رو بعد از بررسی میفرستن خونه و میگن هنوز وقتش نشده برو فردا بیا.......حالا اینها که اینقدر پولدارن چرا این بیچاره رو زیر نظر یه متخصص نبردن و یا اینکه تو یه بیمارستان خصوصی باید وضع حمل میکرد اما مادرشوهرش گفته بود:چه فرقی میکنه کجا دنیا بیاری بچه رو پدرشوهرت دکتره یه دوست دکتر داره که قراره وقتی درد زایمانت شروع شد باهاش تماس بگیریم و بیاد بیمارستان.بعد از اینکه به خونه برمیگردن ۳ ساعت بعد دردش بدتر میشه وقتی برمیگردن بیمارستان یه دکتر دیگه اونجا بوده و بعد از معاینه میگه که جفت بچه به دلیل پارگی کیسه آب رسوب کرده و بچه خفه شده شما دفعه اول که اومدین نباید برمیگشتین خونه و باید تحت نظر میموندین و به همین سادگی دختر بیچاره بچه ای رو که ۹ ماه انتظارشو کشید از دست داد و بیمارستان هم هیچ مسئولیتی رو قبول نکرد.اونقدر گریه کردم که چرا خودخواهی یه زن و لجبازی دوتا خانواده به قیمت جون یه بچه و شکستن یه مادر تموم شد.
حالا هم مادرشوهره از ترسش همش میگه اگه شوهرت پرسید چی شده بگو بچه نارس بوده ...بعدشم اگه پسرم تو رو نخواد الان واست بهتره که بدون بچه بتونی ازش جدا بشی.اما دختره میگه من که تا اینجا رو اومدم و جنگیدم نمیذارم مادرشوهرم پیروز بشه و من کوتاه نمیام من شوهرم رو دوست دارم اونم منو دوست داره این واسم کافیه دوباره خدا بهمون بچه میده.
نمیدونم آدمای امثال این مادرشوهر چه جوری جون به عزرائیل میدن ؟؟؟؟؟؟ازشون متنفرم
وضع مالی خوبی دارن یادمه اولین باری که اومده بود مادرش یه مهمونی بزرگ برگزار کرد که تو بیشتر پولدارا و مهندس و دکترا دعوت شده بودن و قرار بود پسرشون از میون اونها دختر یکیشون رو انتخاب کنه .خلاصه اینکه پارسال که دوباره اومد ایران نوبت این دختر بیچاره شد.و هر چقدر پدر مادر دختره گفتن که اینها لقمه دهان ما نیستن دختره به خرجش نرفت و گفت من همینو میخوام .بعد از اینکه موافقت کردن دختره همچنان دانشگاه میرفت تا اینکه مادر شوهر بهش زنگ زد که تو که میخوای بری خارج درس اینجا به دردت نمیخوره پسر من تو رو میخواد باید برگردی بیای شیراز اما وقتی دید دختره برنگشت این دفعه پسرشو فرستاد که اونم رفته بود با داد و بیداد دختره رو از خوابگاه دانشجویی یه شهر دیگه به شیراز برگردونده بود.خیلی ناراحت کننده بود چون یه ترم بیشتر نمونده بود که درسش تمام بشه.
تو این مدت هم سریع عقد محضری انجام دادن و از روزی که عقد شد اجازه نداشت بره خونه پدر مادرش و باید خونه مادرشوهر میموند.مادر دختره اینقدر که گریه میکرد که چرا دخترم ما رو فراموش کرده من تو دنیا همین یه دختر رو دارم (تک دختر بود) ولی حالا یه هفتس که ندیدمش .
پسره معتقد بود که چون پدر خودش دکتره اما پدر خانمش دکتر نیست و اونها رو در شأن خودش نمیدید نباید رفت و آمد کنه در حالی که تا قبل از عقدشون پاشنه در خونشون رو درآورده بود و هر روز اونجا بود.
واسه جشن عروسیشون هم زیاد خرجی نکرده بودن و مادرشوهره گفته بود که تو لیاقتت همینقدره و سر و ته عروسی رو به هم آوردن.آخه اونقدر پول دارن که نمیدونن باهاش چیکار کنن.بعد از مراسم عروسی عروس خانم و همسرش طبقه بالای خونه مادرشوهر که تازه تعمیر شده بود و مجدد دکور شده بود زندگی رو شروع کردن و خبر خوب این بود که مادرشوهر کاملا اخلاقش عوض شده و خیلی محبت داره همه این قضایا واسه دو هفته بود چون شوهره باید به آمریکا برمیگشت و دختره منتظر میموند تا کار اقامتش درست بشه.
همین که هواپیما پرواز میکنه مادر شوهر رو میکنه به عروسشو میگه:خوب با ما که اومدی خونه وسایلتو جمع کن برو خونه بابات ما طبقه بالا رو لازم داریم به همین سادگی و دختره در کمال تعجب وقتی که به خونه میرسن وسایلشو جمع میکنه و به یه دنیا شرمندگی برمیگرده خونه باباش.تو این میون دعوای سختی بین خانواده ها اتفاق میافته که باعث میشه روابط چندین سالشون قطع بشه.تا هفته اول هم پسره با خانمش تماس نمیگیره و تلفن رو هم جواب نمیداده.
یه روز مادر شوهر ازش میخواد که بره خونشون بهش میگه میخوایم بریم مسافرت بیا با هم بریم و ازش میخواد که تمام طلاهای عروسیشو بذاره تو گاوصندوق اونها که امنیتش بیشتر باشه در طول سفر هم بهشون خوش میگذره وقتی برمیگردن میگه پسر من کلی پول وکیل داده که کار تو رو درست کنه پس من طلاها رو به جای پول وکیل برمیدارم و اگر به شوهرت بگی اون حرفاتو باور نمیکنه و ممکنه که دیگه هیچ وقت نبینبش خوب دختره هم حرفی نمیزنه.
دوسه هفته ای میگذره و دختره یک روز در میون خونه پدرشوهرش میرفته تا اینکه متوجه میشه باردار شده و ......
ادامه دارد...
خیلی فکر کردم به اینکه چه آرزوهایی دارم دیدم خیلی زیادن منم مثل همه مردم آرزوهایی دارم که رسیدن بهشون یه کم مشکله و بعضیهاشون هم در حال حاضر بهشون رسیدم و دارمشون.اینو هم میدونم که واسه رسیدن به خواسته ها تو زندگی تلاش خود انسان در درجه اوله و دوم به شانس هم خیلی معتقدم چون تو زندگی آدمایی رو دیدم که به واسطه شانسشون به خیلی چیزها و بدون اینکه زحمتی بکشن رسیدن که البته خدا کنه واسه همه اینجوری باشه.
و اما آرزوهام:
۱- سلامتی شوهرم و دخترم و خانوادم
۲- پیشرفت کاری واسه شوهرم اونجوری که دلش شاد بشه و راضی باشه
۳-پیشرفت در زمینه درسی واسه خودم و داشتن یه شغل خوب
۴-تربیت کردن درست ملودی اونجوری که یه روز مایه افتخارم بشه
۵-دیدن هر چه زودتر خانوادم و دوستان گلم
۶- داشتن اندام خوب قبل از بارداری
(شوخی و یه کم جدی)
۷- رهایی مردم ایران از این همه گرونی و استرس .
و در آخر اینکه کی از پول بدش میاد؟؟؟؟؟؟این آرزوی همه هست که کلی مایه داشته باشن و توانایی خرید خیلی چیزها رو داشته باشن .
یادم رفت که بگم من هم دوستای گلم سونیا جون ٬ بهار مامان دانیل ٬ مهسا جون مامان باران و گلسا جونم و جناب طاهری (آقای همسایه) و پیروزه جون مامان پرنیان عزیزم و تمام دوستانی که تو لیستم هستن و تو این بازی شرکت نکردند رو دعوت میکنم و خوشحال میشم اگه لطف کنن و تو این بازی شرکت کنند.
القصه:
ویکند قبلی بالاخره هوای انگلستان آفتابی شد و ما تونستیم بریم بیرون به جای ۱۳ بدر که نرفتیم(ای وای یادم رفت سبزه گره کنم تا بختم باز شه
) یه جای خیلی توپ و باحال پیدا کردیم به نام water mead park پارک جنگلی بسیار تمیز و آروم .جای همه شما خالی خیلی خوش گذشت منم از صبح آشپزی کردم و یه کلم پلو شیرازی درست کردم همراه با ترشی بندری و سالاد و میوه و آجیل و چای و کلی چیزای دیگه.آخه هر جا میریم شکممون از خودمون جلوتره.از اولش میلمبونیم تا آخر که همه ظرفا خالی بشه پناه بر خدا انگار از قحطی اومدیم.![]()
ملودی هم با دوستش کلی بازی کرد و حسابی بدو بدو کردن.ماشالا به این پیوند خانم گل که الان ۵ سالشه و بسیار دختر حرف گوش کن و مودبی هست.خداییش کیف کردم .هر چی میگفتی میگفت چشم هر چی بهش میدادی تشکر میکرد.تو دلم آرزو کردم که ملودی هم مثل اون بشه ناگفته نماند که مامانش که دوست عزیز منه وقتی پیوند همسن الان ملودی بود دائم مثل من از دستش شاکی بود و گریه میکرد اما حالا میشه مثل یه آدم بزرگ باهاش صحبت کرد.البته ٬ البته که دختر ملوس من هم خیلی بهتر شده و بیشتر حرف منو گوش میکنه و با دوستاش هم خیلی خوب برخورد میکنه.همش هم از من و باباش تشکر میکنه.
واسه همین ددی واسش یه تخت خواب پینک خریده که مامان اجازه نداره روش بخوابه.اون تخت قبلیشم دادیم به یه دوستی که تازه نی نی دار شدن گفتم خدا رو خوش نمیاد که بره کلی پول بده در حالی که ما تخت اینجا داریم.البته فکر کنم در آخر خوششون نیومده از تخت چون زنگ نزدن تشکر کنن.شایدم گرفتار بچه هستن وقت ندارن زنگ بزنن (.God knows )
در رابطه با خبر خوب هم بگم که کماکان منتظریم وقتی اطمینان حاصل شد به اطلاع عموم خواهیم رساند.
خوش باشین